حكيم ابوالقاسم فردوسى

315

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

ورا هيچ خوبى نخواهد بدل * شود آرزوهاى او دلگسل و ديگر كش از بن نباشد خرد * خردمندش از مردمان نشمرد چو اين داستان سربسر بشنوى * ببينى سرمايهء بد خوى [ گفتار اندر رفتن توس به تركستان ] چو خورشيد بنمود بالاى خويش * نشست از بر تند بالاى خويش به زير اندر آورد برج بره * چنين تا زمين زرد شد يك سره تبيره برآمد ز درگاه طوس * همان نالهء بوق و آواى كوس ز كشور بر آمد سراسر خروش * زمين پر خروش و هوا پر ز جوش از آواز اسپان و گرد سپاه * بشد قيرگون روى خورشيد و ماه ز چاك سليح و ز آواى پيل * تو گفتى بياگند گيتى به نيل هوا سرخ و زرد و كبود و بنفش * ز تابيدن كاويانى درفش بگردش سواران گودرزيان * ميان اندرون اختر كاويان سپهدار با افسر و گرز و ناى * بيامد ز بالاى پرده سراى بشد طوس با كاويانى درفش * بپاى اندرون كرده زرينه كفش يكى پيل پيكر درفش از برش * بابر اندر آورده تابان سرش بزرگان كه با طوق و افسر بدند * جهانجوى و ز تخم نوذر بدند برفتند يك سر چو كوهى سياه * گرازان و تازان بنزديك شاه بفرمود تا نامداران گرد * ز لشكر سپهبد سوى شاه برد چو لشكر همه نزد شاه آمدند * دمان با درفش و كلاه آمدند بديشان چنين گفت بيدار شاه * كه طوس سپهبد بپيش سپاه بپايست با اختر كاويان * بفرمان او بست بايد ميان به دو داد مهرى بپيش سپاه * كه سالار اويست و جوينده راه بفرمان او بود بايد همه * كجا بندها زو گشايد همه به دو گفت مگذر ز پيمان من * نگه دار آيين و فرمان من نيازرد بايد كسى را به راه * چنينست آيين تخت و كلاه كشاورز گر مردم پيشه‌ور * كسى كو بلشكر نبندد كمر نبايد كه بر وى وزد باد سرد * مكوش ايچ جز با كسى همنبرد نبايد نمودن ببى رنج رنج * كه بر كس نماند سراى سپنج گذر زى كلات ايچ گونه مكن * گر آن ره روى خام گردد سخن روان سياوش چو خورشيد باد * بدان گيتيش جاى اميد باد پسر بودش از دخت پيران يكى * كه پيدا نبود از پدر اندكى برادر به من نيز ماننده بود * جوان بود و همسال و فرخنده بود كنون در كلاتست و با مادرست * جهانجوى با فرّ و با لشكرست نداند كسى را ز ايران بنام * ازان سو نبايد كشيدن لگام سپه دارد و نامداران جنگ * يكى كوه بر راه دشوار و تنگ همو مرد جنگست و گرد و سوار * بگوهر بزرگ و بتن نامدار به راه بيابان ببايد شدن * نه نيكو بود راه شيران زدن چنين گفت پس طوس با شهريار * كه از راى تو نگذرد روزگار